ربنا

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟

یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیــدی؟

آیــا تـو هـم  هر پــرده ای را تا گشودی

از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟

اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟

از زیـــر امــــواج آســـمـان را تــار دیدی؟

نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟

از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

در پـشـت دیـوار ِحیاطی شعـر خوانـدی؟

دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک

خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟

بیـمار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟؟

حقـا که بـا مـن فــرق داری ــ لا اقـل  تـو

او را که می خواهی خودت یک بـار دیدی

کاظم بهمنی

 

بعد از چت با سوپر من

استعفاء


بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم و مسؤولیت‏های یک کودک 8 ساله را قبول میکنم.

میخواهم یک ساندویچ‏فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران 5 ستاره است.

میخواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتر است، چون میتوانم آنرا بخورم!

میخواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.

میخواهم درون یک چله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

میخواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد میگرفتم، وقتی نمیدانستم که چه چیزهایی نمیدانم و هیچ اهمیتی هم نمیدادم.

میخواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.

میخواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است و میخواهم که از پیچیدگی‏های دنیا بی خبر باشم.

میخواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمیخواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...

میخواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، به ...

این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم.
اگر میخواهید بیشتر از این با من بحث کنید، باید بتوانید مرا بگیرید، چون ... !

منبعhttp://naghlha.mihanblog.com

مــن بــه دنــبـــال خــدایـی کـه بــســوزانــد مـــرا

شاخـه را محکـم گـرفـتـن این زمان بی فایده است

بـرگ می ریـزد، ستـیـزش بـا خـزان بی فایده است

بـاز می پرسی چـه شـد که عاشق جبـرت شـدم

در دل طـوفـان کـه بـاشی بـادبــان بی فایده است

بــال وقتی بـشـکـنـد از کــوچ هـم بـایـد گــذشـت

دسـت و پـا وقـتـی نـبـاشـد نردبان بی فایده است

تـا تـو بــوی زلـفـهــا را مـی فـرسـتـی بـا نـسـیــم

سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

تـیــر از جـایی کـه فـکــرش را نمی کــردم رسـیــد

دوری از آن دلــبـــر ابـــرو کـــمـــان بی فایده است

در مـن ِ عـاشـق تــوان ِ ذره ای پـرهــیـــز نـیـسـت

پـرت کـن مـا را بـه دوزخ،امـتـحــان بی فایده است

از نـصـیـحـت کـردنـم پـیـغـمـبــرانـت خـسـتــه انـد

حرف موسی را نمی فهمد شبـان،بی فایده است

مــن بــه دنــبـــال خــدایـی کـه بــســوزانــد مـــرا

همـچنـان می گردم امـا همـچنـان بی فایده اسـت

کاظم بهمنی

ابرو داری او


من کجا و جرأت بوسیدن لب‌های تو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی‌

                       فاضل نظری

اولین روز دبستان

اولین روز دبستان بازگرد

کودکیها شاد و خندان بازگرد


بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن


"محمد علی حریری جهرمی"