ازخویش ، گرفتــــــارتری یاد ندارم

 

 

یک مو به تن ازعشق تو آزاد ندارم
ازخویش ، گرفتــــــارتری یاد ندارم

گربند ز پـــــایم بگشایی ، ندهد سود
ســــودای ِرهایی ز توصیّاد ، ندارم

درعشق، تفاوت نکند شادی و اندوه
هرگزنخورم غم ، که دل ِشاد ندارم

چندی ست که ازجور،نگه داشته ای دست
پنــــــداشتــــه ای طاقتِ بیداد ندارم

دردیده ی پُرنم بنشین، یا دل ِخونین
معـــذورم اگــــــرخانه ی آباد ندارم

گفتم که فتد زلفِ تویک روز به چنگم
افسوس کـــه در دست بجزباد ندارم

با کوهِ غم ِعشق،چه تدبیرتوان کرد
فـــرهـــاد نیَم ، تیشه ی فولاد ندارم

شد جوروجفایت زدلم پاک فراموش
جزمهر و محبّت ز تو در یاد ندارم

 

 

چه کنم

شعر خواندم که تو را از سر خود اندازم

تو خودت شعر شدی در سر من افتادی

عشق را حقا مجازی کرده ای

چند میگویی که چشمت را ببند

درد را بگذار و چون دلقک بخند

من به درد آغشته ام از کودکی

برنمی آید ز دستم دلقکی

ای که گفتی اخمها را وا کنم

رو به دنیای عروسکها کنم

می گذارم بعد از این تنها تو را

با عروسک خانه دنیا تو را

کوچکی دنیای کوچک ما تو

من نمی خواهم عروسک مال تو

عشق را حقاً مجازی کرده ای

با عروسک عشق بازی کرده ای

آه اگر درد رسیدن داشتی

عشق را بازی نمی انگاشتی

 

قادر طهماسبی