دم نجاری

ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید ! 

می توان از تو فقط دور شد و آه کشید

پرچم صلح برافراشته ام بر سر خویش

نه یکی ؛ بلکه به اندازه ی موهای سفید

سال ها مثل درختی که دم نجاری ست

وقت ِ روشن شدن ارّه وجودم لرزید

ناهماهنگی تقدیر نشان داد به من

به تقاضای خود اصرار نباید ورزید

شب کوتاه وصالت به «گمان» شد سپری

دست در زلف تو نابرده دو تا صبح دمید

من از آن کوچ که باید بروی کشته شوی

زنده برگشتم و انگیزه ی پرواز پرید

تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق

شادی بلبل از آنست که بو کرد و نچید

مقصد آنگونه که گفتند به ما ، روشن نیست

دوستان نیمه ی راهید اگر ، برگردید

کاظم بهمنی

رازداری کن و از من گله در جمع مکن

رازداری کن و از من گله در جمع مکن 

باز بازیچه مشو، بارِ سفر جمع مکن 

با حضور تو قرار است مرا زجر دهند 

خویش را مایه ی دلگرمی هر جمع مکن 

به گناهی که نکردم، به کسی باج مده 

آبرویی هم اگر هست بخر، جمع مکن 

ترسم آسیب ببیند بدنت، دورِ خودت... 

این همه هرزه ی آلوده نظر جمع مکن! 

آخرین شاخه ی تو، سهم عقابی چو من است... 

روی آن چلچله و شانه بسر جمع مکن " 

تا برآمد نفسم، جمعِ هوادارت سوخت 

روبروی منِ دیوانه، نفر جمع مکن 

کاظم بهمنی