نه یاد میکنی از من، نه میروی از یاد
نه یاد میکنی از من، نه میروی از یاد
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پابستی
گفتا شیخا هرآنچه گویی هستم
اما تو چنان که مینمایی هستی؟
خیام
آنقدر مکث می کند تا نمی رسد
این لب به دست ِ دعا ها نمی رسد
بی شک میان ِ راه شک نموده است
رودی که تا لب ِ دریا نمی رسد
خشت روی خشت نینداز مرد ِ نابلد
دیوار ِ کج به ثریا نمی رسد
فرقی نمی کند چه بگوییم یا به که
... وقتی صدا به صداها نمی رسد
باید که تو شوم و تو که من شوی
من با من ِ تو ، به یک ما نمی رسد
گاهی تمام جهان در رکاب توست
گاهی برای دفن تو جا نمی رسد
دنیا عجیب می شود و آخرالزمان
نزدیک می شود اما نمی رسد
دلشوره ها و قند دلم در کنار هم
حل می شود به معما نمی رسد
ای آنکه در غم دیروز مانده ای
این مرد بی تو به فردا نمی رسد
.........
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی
ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی
ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی
سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی
باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی
چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی
کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی
فاضل نظری