دلم تنگته

در این زمانه که شرط حیات نیرنگ است

دلم برای رفیقان با وفا تنگ است

مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد

مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد

می شمارد لحظه ها را ؛ گاه اما جای او

ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش

عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ

در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد

بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است

مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب

پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد

در کنارت تازه فهمیدم چرا درنیمه شب

رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد

سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب

سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد

یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی

لای انگشتان او سیگار خوابش می برد

من در آغوش تو ؛ گویی در کنار مادرش

کودکی با گونه ی تبدار خوابش می‌برد

"دوستت دارم" که آمد بر زبان خوابم گرفت

متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است

عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد...

در جهانِ تهی از عشق نمی باید زیست

پی به راز سفرم برد و چنان ابر گریست

دید بازآمدنی در پیِ این رفتن نیست

همه گفتند "مرو" دیدم و نشنیدمشان

مثل این بود به یک رود بگویند: بایست

مفتضح بودن از این بیش که در اول قهر

فکر برگشتنم و واسطه ای نیست که نیست

در جهانِ تهی از عشق نمی مانم چون

در جهانِ تهی از عشق نمی باید زیست

دهخدا تجربه ی عشق ندارد ورنه

معنی «مرگ» و «جدایی» به یقین هر دو یکی ست